زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

یه اردیبهشت دیگه همراه با فرشته بهشتی

1393/2/15 13:10
نویسنده : مامان رادين
304 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی گلم ...

الان که دارم این پست رو برات کامل میکنم  دقیقاً  27 اردیبهشت ماه و من خیلی عقبم از نوشتن ...

شما الان  تو خواب بعد از ظهری هستی و نمی دونم می تونم این پست رو کامل کنم یا نه ...

ولی سعیم رو می کنم تا تند تند تایپ کنم که تموم بشه ...

این روزها هر چی بزرگتر میشی خوابت خیلی کمتر از قبل میشه و بس که وروجک شدی ، نه میزاری پای کامپونتن بیام نه میخوابی تا من از این فرصت طلایی استفاده کنم ...

از خوابت گفتم ، بدون که با سختی می خوابونمت و گاهی انقدر طول میدی  خوابیدنت رو که منم خوابم میگیره و از صرافت  کارم میگذرم و ترجیح میدم بخوابم ...

اگه هم نخوابونمت اول که خودم سر درد میگیرم و بعد هم شما 8 شب می خوابی و اونوقت شب خوابیدنت میشه بد بختی من ...

آخه من از دست شما وروجک چه کار کنم ؟ بله؟

این جمله معروفمه در مواجه با وروجکی های شما و ناتوانی من ...

و بعد خنده های شیطنت بار شما خوشکل مامان ...

 

 

  • غیر از  خواب ، غذا هم دغدغه من شده تو این روزها ...

این که کجا باشیم ، غذا چی باشه مشکل دیگه منه تو این روزها ...

اگه مهمونی باشیم که عمراً بشینی سر سفره و غذا بخوری ...

اگه غذا توش گوشت داشته باشه که تا به اندازه تار مو ریز ریزش نکنم نمی خوری ، یعنی نمی تونی بخوری

وقتی میزاری تو دهنت مدام عق میزنی و تا از دهنت نگیرم  ول کن نیستی و گاهی بالا هم میاری ...

خدا رو شکر دیگه با مرغ این کارها رو نکی کنی ...

گوشت چرخ کرده هم میخوری اما دیگه نمی تونم تو فرمه سبزی چرخ کرده بریزم که !!!!

اگه بخوام لوست نکنم و برات ریز نکنم  که نمیخوری گوشت رو  و به بدنت پروتئین نمی رسه ...

با تخم مرغ هم همین رفتار رو داری تا رنده نکنم لب نمیزنی ...

عاشق غذاهای شمالی هستی ؛ ماهی ،میگو ، باقلا قاتک و انواع کباب ها ، واسه کباب که سر و دیت میشکونی بفهمی غذا کبابه تحمل نداری تا آماده بشه  و بیاد سر سفرهخوشمزه...

واسه کباب کوبیده بیرون که توش معلوم نیست چی داره کلی به به و چه چه راه میندازی ...

(هر چی بابا محسنت بی سلیقست تو خوردن غذاهای شمالی ، عوضش شما پسر خودمی )خندونک

البته یه غذای ترکانه رو هم حسابی دوست داری و اون آبگوشته

از وقتی تو تعطبلات عید بردیمت اون سفره خونه فهمیدم که خیلی خیلی دوستش...

یه بار دیگه هم بردمیت که وقتی فهمیدی میخوایم بریم چقدر ذوق کردی ، اسم اونجا رو گذاشتی خونه ابگوشتی ...

وقتی گفتم میخوایم بریم گفتی :" مامان جون خیلی خوشحال شدم ، الان میخندم "

داری خدا رو شکر که رفتارت با مرغ عوض شده و حالا مرغ میخوری دیگه ...

 

 

  • تو این ماه دیگه  خیلی خوب رکاب زدن رو یاد گرفتی و دیگه با هم میریم بیرون با دوچرخت ...

اینقدر لذت میبری که حاضر نیستی برای تاب و سرسره بازی از دوچرخت پیاده بشی ...

تو این ماه هم بازم چند تا اتفاق بد برات افتاد که همه بر این نظرند که ما برای رفع بلا و چشم نظر برات قربونی کنیم ...

یه روز که رفتیم پارک تا دوچرخه بازی کنی ، موقع برگشت به قولی شاخ بازی در آوردی و خواستی تنها بری و زودی پا زدی تا ما ازت جا بمونیم که خودت تنها از شیب بین پارم و پیاده رو بیای پایین که نتونستی خودتو کنترل کنی و با ثورت خوردی زمین و هم صورتت کوفته شد و هم کبود که هر روز که می گذشت کبودیش بیشتر معلوم میشد ...

 

اینقدر ذوق رکاب زدن داشتی که حاضر نبودی وایستی تا ازت عکس بگیرم 

 

 

 

  • دوشنبه  8 اردیبهشت هم که رفتیم خونه بابا حبیب تا آش پشت پای سر بازی عمو محتبی رو بپزیم  ، دوچرخه و تابت رو بردم تا تو اون شلوغی زیر دست و پا نمونی و سرگرم باشی که دوچرخت رو نمیدونم کی گداشت رو بالکن یهو دیدم مادر روحی داد زد رادیــــــــــــــــــــــــن !!!!...

که دیدم رو پله بین زمین و هوا موندی و سر خوردی که اگه روجی جون و عمه بابا محسن نبودن با مغر رو کوزاییک ها میومدی و شانس دیگه ای که آوردی این بود که طبق عادت کمربند ایمنی دوچرخت رو بسته بودی وگرنه معلوم نبود چه اتفاق بدی برات میفتاد ...

مامان حاشی که میگه :" حالا خوبه نوه مون خوشکل نیست که این همه به چشم میاد "

راستش من به همه گفتم که تو شبیه مامان بزرگتی ، الان درد سر میشه برام که یعنی مامان بزرگتم خوشکل نیست خندونکچشمک

 

 

نفسم وقتی آماده شده بریم خونه بابا حبیب

 

 

 

 

 

 

از این همه شکایت  ازت که بگذریم روزهای خیلی شیرینی رو هم با هم داریم  ...

  • از بلبل زبونی هات بگم که من و بابا گاهی هنگ می کنیم از این همه بلد بودن شما تعجب

و گاهی هم می ترکیم از مدل حرف زدنت قه قهه

از وقتی بهت گفتم آوهوم بد باید بگی  بله ، هر وقت بخوای بگی دو تا بله پشت هم استفاده میکنی "بله بله "

مثلا ً با تلفن که با بابایی حرف میزنی  ، ازت می پرسه  صبحونه خوردی ؟ خیلی جدی میگی :" بله بله خوردم "

  • همچنان از رفتن به طبیعت لذت میبری رو عاشق قدم زدن تو طبیعت هستی ، اینجا هم واقعا ً پسر خودمی ...

 

صبح جمعه 5/اردیبهشت/93 الموت شرقی

 

 

 

 

نفسم هر جا گل میبینه برام می چینه

 

 

یه پدر بزرگ مهربون و نوه در حال رفتن برای کوهنوردی

 

 

 

 

 

 

 

غروب روز جمعه- الموت غربی در حال خوردن عصرونه (نون پنیر و گوجه خیار)

روحی جون و رادین پسری خسته

 

 

 

 

 

  • ابراز احساساتت از یه چیز نو و جدید و زیبا خیلی جالبه ...

مثلا ًمیگی : " او چه گشنگه !!! " " وای چگد گشنگه !!! "

همه کلمات " ق " دار رو مثل بچه ترکها "گ " تلفظ می کنی ، اینجا دیگه واقعاً بچه باباتی  ...

  • این روزها گل یا پوچ هم خیلی حرفه ای بازی می کنی . خیلی با مهارت گل رو تو دستت قایم میکنی  و بعد دستی که خالیه رو میگیری سمتمون و دستت پرت رو میگیری عقب تر یا پشتت ، اونوقت می گی :" کـدوم حایله مامان ؟" بهد منم میگم فکر کنم اون دستی که عقب تر  ، تو اونه " شما دستت خالیتو نشونم میدی و به اصرار و با شیطنت میگی :" نـــــــــــــــه اینه ، اینه " 

 

 

  • از یادگیزی هات برات بگم که تقریباً  هفتاد و پنج کلمه انگلیسی بلدی و هر شب قبل از خواب تاکید داری که ازت بپرسم ...

تمام رنگها رو یاد گرفتی و خودت با خودت تمرین مبکنی تو بازیهات ...

فقط اون اوایل  water  رو به جای white  استفاده میکردی که دیگه  الان فرقشون رو یاد گرفتی   ...

سعی می کنم واسه ماه بعد یه لسیت بگیرم از لغت هایی که بلدی ...

و اما پیشرفت قرآنیت  سه تا سوره " توحید - کوثر -عصر " رو که بلد بودی این ماه هم به لطف خدای مهربون سوره "ناس" رو یاد گرفتی ...

انقدر قشنگ می خونی که دلم میخواد بخورمت ...

فرایند یادگیریت کمتر از یه روز طول کشید و زود حفظش کردی ...

اینجاست که باید گفت :" تبارک الله اَحسن الخالقین" ببین خدا چه موجود با هوشی خلق کرده ...

با این کارت مسئولیت من سنگین تر میشه که چطور باید تو مسیر درست هدایتت کنم ...

ایشالا خدا کمکم کنه و برات مربی خوبی باشم ...

 

رادین جون وقتی تو چادر نماز مامان قایم میشه

 

رادین جون در حال حباب بازی

 

 

 

 

لبخندت جان تازه ای به من میدهد

لبانت همیشه پر خنده باد

 

پسندها (2)

نظرات (0)